
ظلمتی بیهوده میتابد از این فانوسهابندانگشتیست اینجا عمق اقیانوسهاگوش عالم کر شده، بینکتۀ سنجیدهایزین خروش سنجها و این غریو کوسهاکِرمهای پیلهاند این کاسبان فلسفهسودی از آنان نمیبینی مگر افسوسهامدعیّ فلسفه، لیک از غرور و از سفهمنکران راز «یاسبّوح» و «یاقدّوسها»همگنانِ غار افلاطون و چون اصحاب کهفخفته امّا در شب آشفتۀ کابوسهانکتههای تازۀ این فیلسوفان کهنهتر از حدیث کاهنان در عهد دقیانوسهاطوطیانی چندحرف از این و آن آموختهزاغکانی خویشتنآراتر از طاووسهانیست درمان و دوایی درد اینان را که نیستچارۀ د...
ادامه مطلب